تبليغاتX
نیشگون

نیشگون

در این وبلاگ کمی صریح تر و با زبانی گزنده تر زندگی می کنم

اعترافات جالب داریوش سجادی

يكي از عناصر اپوزيسيون مقيم آمريكا مي گويد جنبش سبز با دروغ هايي كه گفته به پايان راه رسيده است.
داريوش سجادي كه در روزگار اصلاحات با برخي نشريات اصلاح طلب همكاري داشته در گفت وگو با گويانيوز تصريح كرد: جنبش سبزي كه دغدغه صيانت از قانون اساسي و بازگشت به انقلاب را داشت، روزقدس تمام شد و تاريخ انقضاي آن به سر رسيد.
وي اظهار داشت: اين حركت توسط اغيار «هاي جك» شد و اكنون تماميت 30 سال گذشته را زيرسوال مي برد هرچند كه رهبران آن در بيان كجروي جنبش شرم حضور دارند اما بين آنها و بدنه كف خيابان يك ناسازگاري و ناهمدلي وجود دارد.
وي به تكرار حوادث سال هاي انقلاب در سال هاي اخير و بلند كردن تابلوهاي انحرافي اشاره كرد و گفت: سازمان مجاهدين خلق، چريك هاي فدايي خلق و حزب توده تا قبل از نماز عيد فطر قيطريه اساساً انقلاب را قبول نداشتند و مي گفتند اين يك حركت خرده بورژوازي كمپرادور است اما پس از آن از خانه هاي تيمي بيرون آمدند و پلاكاردهايي بالا بردند تا تظاهرات را مصادره كنند. اين همان شيطنتي بود كه سردفترتحكيم وحدت به عنوان يكي از نهادهاي انقلاب هم افتاد و كمونيست ها و ملي-مذهبي ها از نردبان آن بالا رفتند و تحكيم را از بين بردند و خودشان هم در نهايت به هيچ جا نرسيدند. من مشكلي ندارم كه يك سري از معترضان براي عياشي فلان ميدان را لبريز از شراب كنند و تا صبح در آن شنا كنند]!![ اما نخودنخود هر كس برود زير علم خود. ماركسيست ها و توده اي ها و چريك هاي فدايي خلق و كيانوري توده، آن روزهاي اول انقلاب شدند طرفدار سرسخت ولايت فقيه. زير علم آيت الله خميني سينه مي زدند نمي گفتند زير علم ماركس و لنين .
وي اضافه كرد: اعتقاد دارم جنبش سبز اول از همه چوب دروغ را مي خورد. 24 خرداد احمدي نژاد يك سخنراني كرد و همان جا اولين دروغ جنبش سبز اتفاق افتاد. عين جمله احمدي نژاد اين بود «پيروز انتخابات 40 ميليون شهرونداني بودند كه در انتخابات شركت كردند». من طرفدار احمدي نژاد نيستم ولي دروغ را منتسب نمي كنم. وقتي ايشان مي گويد 40 ميليون نفر پيروز هستند يعني مجموع آراي موسوي و كروبي و رضايي. اما جنبش شيطنت كرد و گفت منظور از خس و خاشاك يعني طرفداران موسوي. اين دروغ جنجال زيادي به دنبال داشت.
سجادي با اشاره به اعتراضات خياباني انبوه در روزهاي اول پس از انتخابات، گفت: 30 خرداد ناگهان آن ميليون نفر آب شد. عددي بين 5 هزار تا سيصدهزار نفر- هر كدام از اين عددها را كه خودتان مايليد -در خيابان ها ماندند. چه شد آن اكثريت ميليوني كه بعد از خطبه هاي نمازجمعه آقاي خامنه اي آب شده و ناپديد شدند... براي نسل انقلاب، ميرحسين نماد دوران طلايي جنگ و انقلاب بود و بخشي از آراء 13 ميليوني ايشان مربوط به بچه حزب اللهي هاي نظام بود كه سال ها زير علم چپ سينه زدند. بنابراين فرداي نمازجمعه، آن حضور ميليوني آب شد. يكي اينكه بخشي از رأي دهندگان به دليل دلبستگي به نظام و بعد از تحليل نهايي، به خاطر صحبت هاي آقاي خامنه اي به عنوان بالاترين مرجع قانوني، بين موسوي و ولايت فقيه، ولايت فقيه را پذيرفته و ادامه ندادند. اما اگر صحبت اين است كه ترس باعث شد بقيه آب شوند، چرا جنبش سبز «يا حسين، ميرحسين» يعني مبارزه تا مرز شهادت سر مي دهند؟ اگر ترسيديد چرا شعار «ما همه مرد جنگيم، بجنگ تا بجنگيم» سر مي دهيد؟ خوب بجنگيد، پس چرا انگل وار سوار بر تجمعات حكومت مي شويد؟ گفتند احمدي نژاد 65 درصد كو؟ من مي گويم 24 ميليون نفر شما كو؟ مگر نمي گفتيد اگر تقلب بشه، ايران قيامت مي شه؟ پس چرا نشد و اعتراضات صرفاً محدود به تهران و آن هم مركز و شمال تهران شد؟...
اين عنصر مخالف اضافه كرد: عطا ءالله مهاجراني در بي بي سي مي فرمايند « من گله دارم از علماي شيعه، اكنون جز آيت الله صانعي و آيت الله منتظري علماي ديگري نداريم كه از جنبش سبز حمايت كند». بنده از فرصت استفاده مي كنم واز ايشان مي پرسم آيا علما اين قدر گيج هستند؟ ميرزاي شيرازي با يك خط فتوا قرارداد رژي را كان لم يكن كرد اما چه اتفاقي افتاده كه با فتواي آن دو آقا آب از آب تكان نمي خورد؟ چون كه بدنه معترض اهل فتوا نيستند كه خود را معطل فتوا كرده باشند تا تكليف خود را با حكومت روشن كنند. اينها نه نماز خوانده اند، نه وجوهات شرعي داده اند. روحانيت شيعه مگر ديوانه است كه نفوذ كلام خود در اقشار مذهبي را پاي كسي هزينه كند كه هنوز به قدرت نرسيده مي گويد «استقلال آزادي جمهوري ايراني» و از الان زيرآب اسلام را مي زند.
وي در ادامه بررسي دروغ هاي انبوه گفته شده و شكست زودهنگام اپوزيسيون اظهار داشت: از آرش حجازي شاهد قتل ندا آقاسلطان يا هر كس ديگر كه پاسخ دهد، مي پرسم. 48 ساعت بعد از حادثه با ويزاي آماده در جيب!! سر از بي بي سي درآوردند و گفتند قاتل ندا را گرفتيم و كارتش را درآورديم و بسيجي بود. شما مي گوييد جنبش سبز يك جنبش نايس ملاطفت طلب است، بعد هم توانستيد يك بسيجي را خلع سلاح كنيد و كارتش را درآورديد و ايشان هم وايساده و شما را نگاه كرده! از كي تا حالا اين قدر دلاور شديد كه يك قاتل مسلح را خلع سلاح مي كنيد و بعد هم ولش مي كنيد؟ آيا روي پيشاني بنده و امثال بنده نوشته شده ابله!!! ندا آقاسلطان با آن فيلمبرداري حرفه اي كشته مي شود و تصادفاً!! شبكه هاي بي بي سي و العربيه و فاكس نيوز به نمايندگي از دول انگلستان و عربستان و اسرائيل به مدت يك هفته بمباران تصويري مي كنند تا نهايتا اوباما به سخنراني انتقادي درباره نقض حقوق بشر در ايران بپردازد.
سجادي با اشاره به تلاش ناكام سبزها براي مصادره جمعيت ميليوني مردم در روز قدس و ارائه آمارهاي دروغين درباره جمعيت ريزش كرده سبزها اظهار داشت: آنها مي توانند با آرزوهايشان لذت ببرند اما قطعا نمي توانند با آرزوها و توهمات و تخيلات، واقعيت را گريم كنند. آيا آنها واقعا خشونت گريز هستند وقتي اتوبوس آتش مي زنند و بعد هم با اين صحنه عكس يادگاري مي گيرند... در همين لس آنجلس، 68 نفر را به خاطر حمله به يك نفر پليس در آن واحد كشتند هيچ احدي هم نتوانست معترض باشد. يكي از عوامل خشونت، حمله به پايگاه بسيج بود... آقايان اصلاح طلب افتضاح به بار آوردند.

منبع: کیهان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 1:19  توسط موی دماغ  | 

دانستن حق مردم نیست

     یادم می آید وقتی رفورمیست های از دین در رفته مثل اشکوری و گنجی و جمیله کدیور و...، رفته بودند تا در کنفرانس دین ستیزی در برلین شرکت کنند (البته با هزینه دولتی و به نیابت از دولت اصلاحات)، افتضاحاتی به بار آمد که بیا و ببین... البته منظورم از دیدن واقعا دیدن نیست که بعضی از صحنه های کنفرانس آن قدر مستهجن و شرم آور بوده اند و توهین هایی که در این نشست به انقلاب و امام در حضور سفرای فرهنگی جناب خاتمیِ نور چشم آمریکا صورت گرفته، به قدری بی سابقه و عجیب بوده اند که دیدنش نه صلاح است و نه مجاز...

     علی ای حال آن روز هم سیمای جمهوری اسلامی ایران در یک حرکت انقلابی و در راستای تنویر افکار عمومی و آگاه کردن مردم به جریان منافقانه ای که آن روزها با پروژه امام زدایی در سدد حذف معمار کبیر انقلاب و آرمان های او بر آمده بود... تنها اقدام به پخش گوشه هایی از آن نشست مفتضحانه مثل رقص شطرنجی زنان و عریانی مردان و جسارت به عکس امام و ... نمود که در نوع خود بی سابقه و البته بسیار شوکه کننده بود... خیلی خوب یادم هست آن روز نیز مدعیان دروغین خط امام امروز و امام ستیزان دیروز بسیار برآشفتند و به جنگ صدا و سیما آمدند که شارلاتانیزم سیمایی راه انداخته و چه کرده و چه کرده... و البته در این میان موضع گیری خاتمی از همه مضحک تر و سالوسانه تر بود آنجا که در پاسخ سوال خبرنگار سیما مبنی بر اینکه آیا دانستن حق مردم هست یا نیست؟ گفت: دانستن حق مردم است ولی هر فیلمی را که نباید از آرشیو بیرون کشید و پخش کرد..!

     و اما این روزها قشون اصلاحاتِ مدافع "جریان آزاد اطلاعات" و "دانستن حق مردم است" باز در حرکتی منافقانه و رویکردی مزورانه از روشنگری صدا و سیما در نشان دادن عمق نفرت و بیگانگی این جریان نفاق با خط امام و البته رو کردن دست باند تبهکار سبز، برآشفته و به قول معروف به دمیدن در شیپور از سر گشاد آن مشغول گردیده... که ای بابا که گفته مردم باید هر چیزی را بدانند و تلوزیون هر چیزی را پخش کند...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 1:56  توسط موی دماغ  | 

اندر حکایت سادات انگلیس ساخته

نام جيكاك براي مردم مناطق نفت خيز جنوب و خصوصاً مردم مسجدسليمان و عشاير بختياري نامي آشناست. نامي كه به نمادي در نيرنگ و حيله گري آنهم از نوع انگليسي تبديل شده و حتي امروز نيز معمولاً به كساني كه به نيرنگ و مكر و حيله و البته سياستمداري از نوع خاص كلمه مشهورند لقب جيكاك مي دهند!

جيكاك در راه جلوگيري از ملي شدن صنعت نفت تمام تلاش خود را بكار برد. او علاوه بر تشويق بختياري ها به بي توجهي به ملي شدن صنعت نفت، كوشش نمود تا در كار هيئت خلع يد از شركت نفت ايران و انگليس خلل ايجاد نمايد. به گفته ي حسين مكي به هنگام عزيمت هيئت خلع يد به آبادان، جيكاك تصميم گرفت عده اي را تحريك كند تا اتومبيل اعضاي هيئت را از روي پل بهمن شير به داخل رودخانه بيندازد اما اين توطئه ناكام ماند. سرانجام دولت ايران كه به كارشكني و اخلال جيكاك در امر ملي شدن صنعت نفت پي برده بود وي را از ايران اخراج نمود.

حكايتهاي زيادي از حضور سرهنگ جيكاك كه بعدها به "مستر جيكاك" و در اواخر حضورش در ايران به "سيدجيكاك" معروف شد نقل مي شود كه در زير چندتاشون را ميارم:

1- جيكاك در اوايل حضورش در شركت نفت ايران و انگليس به عنوان سرپرست يك دكل حفاري مشغول به كار شد. يكروز يكي از كارگران محلي از بالاي دكل به زمين افتاد و درجا مرد. افراد محلي كه از فوت فاميلشان به شدت عصباني بودند و جيكاك را مسئول اين واقعه مي دانستند بسوي او حمله كردند. جيكاك كه مرگ را در يك قدمي خود ميديد ناگهان به سمت دكل حفاري حمله ور شد و شروع كرد به زدن دكل با مشت و لگد. مردم محلي كه شگفت زده بودند ناگهان ايستادند جيكاك كه مردد شدن مردم را ديد و فهميد انگار نقشه اش گرفته شروع كردن با سر به دكل كوبيدن و فحش دادن كه " نامرد تو برادرم را از گرفتي" و از اين گونه صحبتها... نقل مي كنند كه چند دقيقه بعد مردم دوباره به سمت جيكاك دويدند ولي اينبار نه براي زدن و انتقام گرفتن بلكه براي دلداري دادن به او و جلوگيري كردن از كوبيدن سرش به دكل!

2- از ديگر حكايات جيكاك عصاي معروف است كه با آن معجزه مي كرد و وقتي آنرا به بدن كسي مي زد به آن شوك عجيبي منتقل مي شد! جيكاك مدعي بود عصاي او بهترين وسيله براي تشخيص حلال زاده بودن افراد است و با همين شگرد بسياري از كساني را كه به دليل مختلف مي خواست از وجهه اجتماعي و قدرت بيندازد ، تخريب مي كرد ! بعد ها فاش شد كه در عصاي معجزه آساي مستر جيكاك جز يك پيل خشك الكتريكي و يك مدار ضعيف انتقال برق هيچ چيز وجود نداشته و جريان ضعيف برق باعث انتقال شوك الكتريكي به افراد نگون بختي مي شده كه مستر جيكاك هنگام تماس عصا با آنها ، دكمه وصل جريان را فشارمي داده !!

3- در مجلسي او حاضران را دروغگو معرفي مي كرد و هنگامي كه قرار بر اثبات شد، كبريتي روشن كرد و گفت: هر كس راست بگويد اين كبريت ريشش را نمي سوزاند. اول كبريت را به ريش خود گرفت كه نسوخت سپس ريش تمام افراد ساده لوح حاضر را سوزاند . به آنها قبولاند كه دروغ گفته اند و البته بعد ها مشخص شد كه ريش او مصنوعي و نسوز بود.

4- اقدام بعدي جيكاك پوشيدن لباس روحانيت و عمامه گزاري وي بود! جيكاك مجلس وعظ و منبر برپا ميكرد و آخرش هم روضه امام حسين ميخواند و وسط روضه موقعي كه همه داغ مي شدند ناگهان عمامه خود را به درون آتشي كه وسط مجلس بود پرتاب ميكرد! از بند قبل علاقه جيكاك به پارچه نسوز را بياد داريد . عمامه نميسوخت و جيكاك آنرا به عنوان معجزه خود بيان ميكرد و ادعاي سيد بودن ميكرد! در ضمن او هيچكس را هم به سيدي قبول نداشت چون عمامه آنها در آتش ميسوخت! از اينجا بود كه او به "سيد جيكاك" معروف شد..

5- به هنگام ملي شدن صنعت نفت، جيكاك يا به قولي سيد جيكاك با گشت و گذار ميان عشاير بختياري اين شعار را به گويش بختياري براي آنها طرح نمود : "تو كه مهر علي من دلته نفت ملي سي چنته"

"يعني تو كه مهر علي را در دل داري براي چه به دنبال ملي شدن نفت هستي"

بعضي از عشاير بختياري زندگي خود را رها كرده و با تشكيل دسته جات متعدد و درست كردن پرچم و علم هاي گوناگون علي علي گويان به امامزاده ها رفته و طلب عفو مي كردند.

علی ای حال این شعار، ذهن انسان را بی اختیار به سمت سید جیکاک های ثانی می کشاند که با علم کردن رنگ سبز سیادت به دنبال خالی کردن دل مردم از پیگیری حقوق هسته ای خود با انگ ماجراجویی و این خزعبلات هستند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 2:54  توسط موی دماغ  | 

حبس

نقل است راهزنی به چنگال عدالت گرفتار آمد و به آویختن از دار محکوم گردید، پس شحنگان وی را میان بازار و به پای چوبهء دار آوردند و بر رسم مألوف، پیش از اعدام وی را گفتند اگر حاجتی داری یا وصایتی می خواهی، بگوی تا فی الفور از برایت فراهم آوریم... راهزن سری به تفکر خاراند و شانه ای به تردید جنباند و گفت فعلاً هیچ حاجت به یاد ندارم باشد تا بعد... پس او را بر بلندی کردند و ریسمان بر گردنش انداختند و با سوت قاضی اجرای حکم، به اوردنگی جانانه زیر پایش خالی نمودند...

ناگاه شحنگان دیدند آن مجرم از طناب آویخته، دست بلند کرده، به تقلا و اشاره ایشان را خواند که مرا پائین آورید... از شحنگان یکی که رقیق القلب ترین بود گفت تا او را پائین آورند که احتمالا خواسته ای به خاطر آورده. پس پائینش آوردند و آبش نوشاندند و وی را گفتند: "خوب چه می خواستی بگویی ..." و راهزن گفت: "هیچ فقط می خواستم بگویم نامردها داشتم آن بالا خفه می شدم..!"

حال این حکایت دوستان برانداز است که گویی از زندان تصوری احیانا چون هتل شرایتون  داشته اند و قرار بوده است در سلول ها همه گونه امکانات، از اینترنت ای دی اس ال و قهوه جوش مولینکس و صندلی ماساژور اصل فرانسوی گرفته تا دیش و رسیور و دستگاه پلی استیشن و بیلیارد و استخر های شیشه ای ۲ نفره و سالن اسکوآش و آرایش و مش و میرزامپلی برایشان فراهم و یکی دو جین دلبرکان قندی فلیپینی و غلمان امرد تایلندی در رکاب آنها ملتزم باشند...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 3:18  توسط موی دماغ  | 

شکنجه سپید

آورده اند سوسول مسلکی، هیپی مرام و از قضا پدرام نام که به قصد ارتکاب زیدبازی و طنازی و دست درازی و متک اندازی، روبروی دبیرستان اناث، همیشه پلاس بود، به توسط نیروهای غیبی اطلاعات شناسایی و به دست با کفایت گشت منکرات بازداشت و روانه پاسگاه گردید...  القصه وی در بازداشتگاه به زاری و شیون و غلط کردن بسیار و اقرار و اصرار بر پشیمانی و مسلمانی، دل کباب ارباب استنطاق را به رحم و شفقت آورده و به دادن تعهدی صوری و خواندن نمازی زوری، دو روزه مشمول عفو مشروط گردیده و از حبس به در آمد...

در بیرون زندان جماعت رفیقان شیک و پیک، وی را به سان قهرمانان پارا اولمپیک، تا پارک پاتوق همیشگی بر شانهء افتخار خود برده و قلیان و چای و قندانی فراهم آوردند که "داش پدرام یالا بیا بشین بالا" و بعد اصرار و التماس که ایشان، جمعیت چاکر و همیشه در رکاب را به بیان مختصر خاطرات دوران حبس و ذکر مصائب و مشقات چوب و تسمه و شکنجه مستفیض فرمایند و پدرام هم که بسیار از سوت و کف بروبچ، خرکیف و فول نشئه شده بود گفت "آنها می خواستند یک روزه آزادم کنند لیک سرتقی و دهان سفتی مرا که دیدند روزی دیگر بر حبسم افزودند و آخر الامر به ضرب و زور شکنجه، تعهدی آبکی از من استاندندو برای دلخوش کنک بر پرونده افزودند حال آنکه ما نه آن بیدیم که به آن باد بلرزیم و از تعهد و این جور چیزها بترسیم" بروبچ هم که از شجاعت و استقامت رفیق حبس کشیده بسی مشعوف شده بودند و در پوست خالکوب و خط خطی نمی گنجیدند، اصرار و الحاح بر داش پدرام جگردار بیش نمودند که "مرگ ما بیا و جای زخم و  کبودی تسمه و ترکه را نشان بده تا حال بیشتر کنیم" و پدرام نیز که چون فرقون پنچر، در غلط خود کرده مانده بود این پا و آن پایی نمود و زبان گشود که "آخر آنجا شکنجه از نوع ترکه و تسمه نیست و بیشتر فشارها روحیست تا جسمی.. چه، آنجا  آهنگ بندری و داش داش می نهند و دست و پای متهم می بندند تا نرقصد... یا به نامردی یک لول مواد اعلای از آب گذشته را جلو چشم متهم به چاه مبال می اندازند و رحم بر خماری او نمی کنند یا دستمال ابریشمی یزدی متهم را به نامردی ستانده و از وی می خواهند لزج و غلیظ بینی و اشک و عرق خویش به تفکیک و در دستمال های زپرتی کلینکس چاره کند و یا از همه بدتر به وی اجازه استعمال بنگ و حشیش و سیگار در مستراح و پستو و آن ور دیوار نمی دهند..."

حال این حکایت این روزهاست که برخی واژه "شکنجه سفید" را باب کرده اند و می گویند خوب معلوم است وقتی فردی از آغوش خانواده و حلقه دوستان دور شود و اجازه دسترسی به اینترنت و ایمیل و چت روم و شرکت در میتینگ و پارتی و جشن تولد و اینها نداشته باشد، اگر کوه اورست یا قله آتشفشانی فوجی یاما هم باشد عاقبت سر خم می کند و علی رغم میل باطنی خود به براندازی و دو دوزه بازی اعتراف می کند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 3:18  توسط موی دماغ  | 

دروغ

خطیبی بر منبر شد و مردم را گفت که "خسن و خسین دختران جعفر را بر تپه ای خرس خفه کرد..!" فی الحال رندی ز جای برخواست که آی خطیب! هفت کلمه گفتی که هشت دروغ در آن بود؛ اول آنکه خسن و خسین نبود که حسن و حسین بود؛ دوم آنکه دختر نبودند که پسر بودند؛ سوم آنکه پسران علی بودند نه جعفر؛ چهارم آنکه داستان اصلا در مورد یوسف پسر یعقوب بوده نه ایشان؛ پنجم آنکه بر تپه ای نبوده که در ته چاهی بوده؛ ششم آنکه خرس نبوده و گرگ بوده؛ هفتم آنکه خفه نکرده که دریده؛ و هشتم آنکه این قصه از اساس دروغ و ساخته برادران نابکار یوسف جهت فریفتن پدر بوده است...!

حال این حکایت دروغ پردازی جنبش سبز است در قصه قتل خانم سعیده آقا خانی که اولاً وی دختر شهید نبوده که پدرش به سکته از دنیا رفته؛ دوم آنکه او تنها دختر نبوده که خواهری داشته؛ سوم آنکه چهار دائی وی الحمد لله همه سر و مر و گنده به زندگی خود مشغولند و شهید نیستند؛ پنجم آنکه اصلا وی جزء جنبش سبز نبوده که از خانه گریخته؛ ششم آنکه مخفیانه و در قطعه ۳۰۲ بهشت زهرا دفن نگردیده؛ هفتم آنکه به او وحشیانه تجاوز نشده؛ هشم آنکه با اسید او را نسوزانده اند؛ نهم آنکه از خانواده اش برای تحویل جسد پولی نخواسته اند؛ دهم آنکه او اصلا کشته نشده که نزد آشنایی مخفی بوده و این قصه، از ابتدا ساخته منحرفین از خط امام برای کلاشی از افکار عمومی بوده است. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:53  توسط موی دماغ  | 

شکنجه

آورده اند مفلوکی که از قضای نامرام و گذر کج مدار ایام جند صباحی به بیغولستان، اسیر جماعت اشرار و زور گیر بدکردار بود، بالاخره قرعه بخت به نامش خورد و نیم شب به یمن خماری و سرسنگینی نگاهبان، راه بیابان گرفت و خویشتن از دست ایشان رهانید و به هر بختی و فلاکت که بود به خویش و اهل و عیال رسانید... خلاصه قوم و خویش و دوست و آشنا که از پیداشدن سر و کله وی بعد از اندی با خبر شده بودند و از اسارت و فرار وی از بند آن دسته اوباش شنیده بودند، فوج فوج به دیده بوسی و احوال پرسی آمدند و او را در حلقه مهر خویش فرو فشردند که باید برای ما تعریف کنی چه کردی و چه با تو کردند... آن مفلوک هم که ار کثرت جماعت جو گیر و از ان همه توجه که به وی معطوف شده بود بسیار مشعوف گردیده بود، به ناگهان از دهان پراند که آن اشرار، بسیار بسیار قوم بی دین و بد کرداری بودند و هر روز بندیان را می گفتند که یا باید بگذارید به رسم قوم لوط شما را ... کنیم یا شما را خواهیم کشت.

و جماعت که از این سخن بهتشان برده بود و در خباثت آن قوم دون فرو مانده بودند، پرسیدند و آن وقت با تو چه کردند..؟ و آن بیچاره که تازه فهمیده بود عجب بندی به آب داده و به قول امروزی ها ضایعی کرده، گرهی بر ابرو بار کرد و چانه ای به تفکر خواراند که "خوب مرا متأسفانه کشتند..!"

حال من مانده ام با این افتضاحاتی که شیخ پریشان احوال بالا آورده و افاضاتی که در وصف بازداشتگاه ها و اهالی استنطاق بر قلم بیانیه رانده، فردای روز که سران اصلاحات از اوین و بازداشتگاه به در آیند چه خواهند فرمود..؟ آیا آنچه را که شیخ گفته تأیید می کنند یا تکذیب..؟!      

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:17  توسط موی دماغ  | 

اندر میهمان نوازی اغیار

و چنین گفتند که
ابلهی رفیق خود را گفت: شنیده ام در فلان شهر مردم بسی مهمان نوازند و هرکس به شهر ایشان اندر آید، فی الفور همه مدل ماشین های آخرین سیستم از الگانس فول اوتومات گرفته تا پژو پرشیای رینگ اسپرت جلوی پای وی دستی کشانده و بوق زنان، چپکی می ایستند که الا و بلا باید منت گذاشته، رخصت التزام عنایت فرمائید... و بعد مجانا به سینما برده و به سان شاین و کباب بره سلطانی میهمان می نمایند و آخر شب به خانه می برند و فردای روز، رسم کرم به اتمام رسانده و چندین برگ سبز، دستخوش عنایت می کنند که از مصاحبت با شما بسی فول کیف شدیم و حظ وافر بردیم...

آن دوست گفت: عجب، من به این شهر که وصف آن راندی، بوده ام لیک در مردمانش چنین خصلتی نیافته ام! و ابله گفت: البته من نیز خویش به آن حوالی رفته ام و همچون شما از ایشان چنین کراماتی ندیده ام ولی همشیره که اخیرا از آن دیار باز آمده چنین تعریف نموده است..!

حال این حکایت بعضی است که ایراد به دولت می گیرند و قمپز می ترکانند که واه واه..! شما مثل ما در آن ور آب و میان فرنگی جماعت اجر و قرب نداری و هیچ همتای غربی به سور و سات و میهمانی دعوتتان نکرده و ضیافت شامی و قهوه دابل اسپرسویی برایتان مهیا ننموده و هیچ پله ای به استقبالتان از کاخ قدم رنجه نفرموده است... 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:11  توسط موی دماغ  | 

محاکمه کروبی

جل الخالق...

چند روز پیش...
کروبی پس از شنیدن گزارش هیأت سه نفره قوه قضائیه، با رد این گزارش گفته بود بهترین محاکمه در خیابان ها و در میان مردم است.

و امروز...
در راهپیمایی روز قدس کروبی همانگونه که خود خواسته بود در دادگاهی خیابانی به اتهام های دروغگویی، هتاکی و تهمت زنی، توسط خیل عظیم مردم محاکمه، محکوم و نهایتا با شعارهای "مرگ بر منافق"، "مرگ بر ضد ولایت فقیه" و "کروبی دروغگو ننگت باد ننگت باد" مجازات شد.

و فردا...
کروبی پولهایش را از ایران خارج کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 5:1  توسط موی دماغ  | 

آنچه از دوست خود آموختم

دوستی داشتم بسیار شیفته و فریفته ژیل و کاکل دموکراسی و متنفر از گونه های رنگ رنگ آریستوکراسی و از آنجا که حب الشیء تعمی و تصم! هرچه این بنده، از ایرادات و شذوذ این شکل حکومتی برای ایشان مثال می آوردم، باز ایشان می فرمود: مشکل شما این است که اصل مطلب را نپذیرفته اید و اصل مطلب این است که دموکراسی بهترین شیوه است... و تجربه این را ثابت کرده است... وقتی انسان با استدلال و مطالعه به این نتیجه فرخنده رسید دیگر تحمل این مواردی که شما می گوئید صعب نمی نماید...

خودمانی تر عرض کنم ایشان می گفت: ای عزیز برادر اینها همه بهای آزادی است  و هر که خروس لیبرال دموکراسی خواهد جور موت ارزش ها و تکفین دین و ـ نعوذاً بالله ـ تدفین خدا و آزادی های غیر مدنی و همجنس بازی و کشیش شدن هموسکشوال ها و لسبیان شدن راهبه ها و از هم پاشیدگی بنیان خانواده ها و بی بند و باری از همه نوع و در همه سطح آن را خواهد کشید.

وقتی از خونریزی و چنگیزی لیبرال دموکراسی در عراق و افغانستان صحبت می کردم، می گفت: ای بابا گرفتی ما را..؟ برای آزادی باید هزینه پرداخت و گاهگاهی هم خونی از دماغ چکاند ...

وقتی از جنایات گوآنتانامو و ابوغریب و ... می گفتم می فرمود: خوب! می گویی باید با بنیاد گراها چه کار کرد، همه از خود حق دفاع دارند... دموکراسی هم می تواند از خود دفاع کند... مضاف بر اینکه اصولا در دموکراسی کسی از آسمان نیامده و انسان های معمولی حکومت می کنند و انسان های معمولی هم اشتباه می کنند... (کما قال قوچانی قبل حبسه)

خلاصه نهایتا چنین استلال فرمودند که: ببین همهء حکومت ها و تفکرات برای خود هواخواهان و دشمنانی دارند، در همه حکومت ها اشتباهات و زیاده روی ها و خودسری هایی صورت می گیرد. ولی یک وقت این اشتباهات را یک حکومت صالح لیبرال می کند... یک وقت یک حکومت تزاری دوزاری، خوب معلوم است این اشتباهات اجتناب ناپذیر را باید وقتی تحمل نمود که به آن بیارزد، به نظر من دموکراسی ارزشش را دارد که اگر گوآنتانامویی هم از دل آن یوهو بیرون زد و یا بوشی از زهدان آن سرک کشید و یا آن مردک هوسران برلوسکونی و همتای عوضی ترش سارکوزی از پشت و پهلوی چپش آفریده شد، شوکه نشویم و اصول و آرمان گم نکنیم و نهایتاً خیلی که برایمان دردناک بود، به نوعی خار درگلو تحمل نمائیم ...

با خود گفتم او راست می گوید! آری در همیشه تاریخ همیشه همه چیز آنطور که دوست داشته ایم نبوده و حتی در زمان امیر المومنین علی علیه السلام هم بعضی وقت ها اتفاقاتی افتاده که انسان فکر می کند ای کاش نمی افتاد... مثل اینکه:

کاش طلحه الخیر و زبیر سیف الاسلام بیعت شکنی نمی کردند و به شمشیر حکم علی کشته نمی شدند تا کسی نگوید علی با صحابه خوب تا نکرد...
کاش بیت نبی اکرم ـ صلی علیه و آله ـ به واسطه خناسی سالوسان و جمل نشینی عایشه هتک احترام نمی شد تا برخی به حرم پیامبر هم به چشم غنیمت نگاه کنند...
کاش ابوموسی اشعری آنقدر ساده لوح نبود و در حکمیت به ولد نامشروع خوارج سزارین نمی گردید...
کاش معاویه و عمروعاص آن همه هوش و استعداد را در خدمت اسلام می گرفتند و به علی کمک می کردند... بخصوص که هر دو دارای روحی شاعرانه و اهل غزل و مغازله بودند...
کاش در آن پنج سال آن همه جنگ و برادرکشی نمی شد و امت اسلام هرروز بضعه بضعه و فرقه فرقه نمی شد...
کاش هر روز به یک نفر و یک گروه انگ خروج از دین و دین ستیزی و تفرقه اندازی نمی خورد...

ولی چه می شود کرد حکومت علی هم که باشد گاه ناگزیر به دفاع از خود است و گاه اجبارا باید دست به شمشیر و باتوم ببرد...
حکومت علی هم که باشد گاه مامورین اخذ خراج خودسرانه عمل می کنند و به مال و جان مردم و امنیت زنان باردار تعرض می کنند...
حکومت علی هم که باشد بعضی ها این هرمه می شوند و زمین های اهواز را به نام می زنند...
حکومت علی هم که باشد اجبارا باز باید چند صباحی ابوموسی اشعری را بر مسند امارت تحمل کرد...
حکومت علی هم که باشد باید بشنود والی هایش با مراکز اشرافیت نشست و برخواست کرده اند...
حکومت علی هم که باشد مجبور است برخی را به جرم زنا، لواط، جیب بری، تجاوز به عنف، عرق خوری، قتل و هزاران جرم و بزه بی کلاس دیگر مجازات کند...
حکومت علی هم که باشد نمی تواند همه سلیقه ها را راضی نگه دارد و هر روز برخی جلوی دارالاماره جمع می شوند و شعار می دهند...
حکومت علی هم که باشد باید برخی اوقات نفرین بیوه زنان را بشنود و صورت بر آتش تنور بگیرد...

ولی دستش درد نکند خوب چوب گزی دستم داد! اینها ضعف هایی است که همیشه بوده و خواهد بود و هیچ حکومتی در کلیت آن بی اشتباه نیست؛ یعنی اگر رئیس حکومت معصوم هم باشد تضمینی برای عدم خطای عمال وجود نخواهد داشت و از راس هرچه به قاعده نزدیک تر شویم اشتباهات بیشتر و محتمل تر خواهد گردید ... حال که چنین است باید ببینیم این زبان تلخی بر کدامین رخسار نشسته و به قول ایشان آیا ارزش تحملش را دارد یا نه...

آری!
آلان که خوب نگاه می کنم می بینم از آنجایی که من آدم هرهری مسلک و نسبی گرایی نیستم ...
و خدایم از جنس خدای توهمی ریچارد داوکینز نیست ...
و امامانم مثل امامان سروش و شبستری اشتباه نمی کنند...
و قرآنم مثل قرآن پوپر به هزار و یک دلیل من درآوردی و شعر و وحی غیر گذاره ای نیست...
و برای زحمات هزار ساله فقهای شیعه از صدوقین گرفته تا سیدین خمینی و خامنه ای احترام قائل هستم...
و از توغل در علوم حقه اسلامی ولو فقه آن و از فقه ولو احکام طهاره آن، احساس شعف و سعادتمندی می کنم...
و این حکومت را ثمره و عامل تداوم این شجره طیبه می دانم... اگر جانم را نیز برای حفظ این عطیهء الهی بگذارم ارزشش را دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 4:35  توسط موی دماغ  |